Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی

AhwazServer
وب سایت سجاد - آدرس جدید : www.1.Sajjad.ir: انجمنهای تخصصی

انجمنهای تخصصی سایت سجاد :: مشاهده موضوع - داستان عشق +2
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست انجمنهای تخصصی سایت سجاد » شعر و ادبیات

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
داستان عشق +2 رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
hasan
مدير"عکاسي"،"شعر"،"طنز"
مدير


عضو شده در: 12 فروردین 1385
پست: 2699
محل سکونت: Yazd blank.gif


امتیاز: 844
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 30 شهریور 1386 - 08:55    عنوان:  داستان عشق +2 پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول


به نام خدا

من ترم دوم انشگاه داشتم کامپیوتر می خوندم .
علاقه زیادی هم به دختربازی و اینجور صحبت ها نداشتم
بقول داش مجید عشق برای لیلی و مجنون توقصه هاست و وجود خارجی نداره
یا عشق ماله بچه گربه هاست و...
چون محل زندگی ما به دانشگاه دور بود و کرایههای ماشین ها هم گرون
و اگرمی خواستم با اتوبوس برم 3 تا 4 ساعت تو راه بودم
تصمیم گرفتم یه ماشین بگیرم و روزهایی که دانشگاه نمیرم یه ساعتبیکاری دارم
برم توی آژانس توی شهرک فجر پیش فامیلمون که اونجا است روزی چند تا تریپ برم
تا سر ماه بتونم قسط ماشین که پراید بود رو بدم .
دوسه هفته همینطوری گذشت و من هم اندازه قسط رو در آورده بودم
در همین اوضاع احوال یه روز که داشتم بر می گشتم خونه
بی هوا و اصلا نفهمیدم چی شد که چشمام به یه دختری افتاد .
دختری که مانند همه دختر های این دوره و زمونه یه تیپ بدن نما زده بود
ومن هم یکم نگاه کردم و راهم کشیدم و رفتم
ولی چند روز بعد دو باره او رو دیدم با همون قیافه بود
ولی من اینبار حال غریبی به من دست داد
منظورم اینه که روحیه ام یبجوری شد حالم عوض شد
دست خودم نبود تا صبح خوابم نبرد
داشتم دیونه می شدم ؛
از چند تا از بجه محل هامون پرسیدم این یارو کیه
گفتن میترا گفتم چه جور آدمیه
گفتن درسته اینطوری تیپ می زنه
ولی ما تاحلابا کسی ندیدیمش .
چون من تا اون موقع هیچ دختری رو دوست نداشتم
و یا بهتر بگم اصلا راجع این موضوع حتی فکر هم نکردم برایم جالب بود
و از طرفی من هنوز میترا رودرست حسابی نمی شناختمش
و از این دو بگذریم چون خانواده ما از خانواده های اصیل تهران هست
یه همچین دختری رو بعنوان مثلا نامزد من قبول نمی کرد
یا اگه می فهمیدن من همچین دختری رو می خوام منو می کشتن
یه چند روزی گذشت و من تو فکر این بودم که چه جوری با میتراصحبت کنم
یا بهش بگم دوست دارم
یا ازش بخوام یه جوری بیاد بیرون که من بتونم به خا نواده ام معرفیش کنم
در همین اوضاع احوال بود که از طرف آژانس یه تریپ رفتم
که که فقط آدرس خونشون معلوم بود نه کرایه نه مقصد نه مدت زمان
تریپ هیچ چیز مشخص نبود .
من رفتم ساعت حدودا 2 بود جلوی در وایستادم 2 تا 3 دقیقه طول کشید
دیدم یه دختر تقریبا 18 ساله اومد سوار شد
من چون تمام فکرم پیش میترا بود اصلا به اون توجه نکردم
ولی معلوم بود با کسی دعواش شده
چند تا جا رفتیم و ساعت تقریبا 7 بود بر گشتیم خونه
نگذاشت من حرف بزنم و 10000تومن گذاشت و رفت ..
این موضوع گذشت و من هنوز تو فکر میترا بودم .
نمیدونم چه طور ولی یه جوری باید بهش می گفتم دوسش دارم.
یه روز موقع برگشتن به خونه گفتم بزار چند تا مسافر بزنم
همین که مسافر ها سوار شدن دیدم کسی که بغل من نشسته میتراست
بخودم گفتم بهتر از این نمیشه ولی مونده بودم چه جوری شروع کنم
که دیدم نزدیکای خونه رسیدیم و فقط من ومیترا تو ماشین نشستیم.
معلوم بود از یه چیزایی ناراحته
من هم از همین موضوع استفاده کردم و دلیلش پرسیدم
اول چیزی نگفت ولی بعد گفت که آره
این پسرا خیلی نامردن من دیگه گول اینا رو نمی خورم و...
منم کمی بهش دلداری دادم و بهش شماره موبایلم دادم و گفتم تو آژانس کار می کنم .
بهش گفتم هروقت خواستی بری جایی به من بگو .
این موضوع گذشت و چیزی که بیشتر از همه توجه من جلب می کرد این بود که
هر وقت پام میرسید به آژانس مسئولش بهم می گفت
برو یه تریپ اما په تریپی همون دختره بالا شهری
هر سری هم به من پولی 2 برابر اونی که تو قبض نوشته بود یا بیشتر می داد .
در همین حین وحال من و میترا بیشتر با هم بیرون می رفتیم
من بالاخره به میترا ثابت کردم با بقیه پسر ها فرق دارم
بهش گفتم من رفیق نیمه راه نیستم
بهش گفتم تا حالا حتی به یه دختر چپ نگاه نکردم و ازاینجور صحبت ها
ولی هنوز به میترا هیچ پیشنهادی نداده بودم
یعنی حتی پیشنهاد دوستی هم بهش نداده بودم .
این ماجرا از یک طرف و ما جرای اون دختر بالا شهری از طرف دیگه
مونده بودم براچی بمن زیاد پول میده یاهمیشه بمن میگه برم دنبالش و
...
اون دختره بالا شهری که اسمش بهار بود خیلی سعی می کرد که من باهاش صمیمی بشم
دیگه بمن می گفت سامان و از من میخواست بهش بگم بهار
ولی من تمام فکرم پیش میترا بود و این موضوع اصلا برام اهمیتی نداشت
بعد از چند مدت حدودا 7 تا8 ماهی که می گذشت
بالا خره تونستم به میترا ثا بت کنم که خیلی دوسش دارم
ولی بهش گفتم یه مشکلی سر راه من وتو هست و اون تیپ توه
بهش بر خورد قیافش کمی عوض شد
بهش گفتم الان نمی خواد بهم جواب بدی ولی
اگه پایه زندگی با من هستی باید تیپ و وضعت درست کنی تا به مادرم معرفیت کنم
و بهش یک هفته مهلت دادم .
تو این تقریبا 10ماهی که می شد ماشین گرفته بودم با پول هایی که اون دختر بالا شهری بهم داده
بود تقریبا نصف بیشتر پول پراید در اومده بود .
یک هفته گذشت منتظر تماس میترا بودم تا ببینم جوابش چیه
تلفن زنگ خورد درسته میترا بود بهم گفت بیا یه کاره مهم باهات دارم
مونده بودم کاره مهمش چیه که رسیدم محل قرار
دیدم کسی نیست چند لحظه صبر کردم دیدم یه دختر با چادر و هیبت داره میاد طرف من
به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که این دختره میترا باشه
ولی بود اون میترا بود با چادر یه حجاب کامل بدون هیچ گونه آرایش و...
فهمیدم جوابش مثبته سوار ماشین شدیم
از زندگی می گفتیم
از عشق از جادوی چشمهای معشوق
ازآینده از اینکه خوشبخت ترین زوج جهان هستیم
از اینکه همه در جلوی چشممان شبیه معشوقمان است
ازخوشبختی
و از همه چیز جز غم وغصه و یا هر چیز که مارو توی این غم و غصه ببره
یادم میاد به میترا گفتم یاد آن روزها به خیر که
در شطرنج دلم شاه عشق بودی و از کیش رخت مات شدم
در همین حین و حال بودیم که دیدم تلفن زنگ زد
جواب دادم بهار بود می گفت
باید جایی برم و یه کار مهم دارم و تو آژانس ماشین نیست
و از من خواست تا ببرمش ولی من قبول نکردم
ولی با اصرار اون از میترا اجازه گرفتم که برم .
میترا رو پیاده کردم و رفتم
دیدم با یه دسته گل نشسته دم در و منتظر منه
وقتی رسیدم سریع سوار شد و آدرس یه کافی شاپ روداد که بریم اوونجا
وقتی رسیدیم با در خواست زیاد و اصرار فراوان من راضی کرد که باهاش برم تو
منم به ناچار در حالی که تمام فکرم پیش میترا بود وبه زندگی با او فکر می کردم
دیدم روبروی بهار تو کافی شاپ نشستم
چند دقیقه ای منتظر شدم تا با اون کسی گه قرار داشت بیاد اما نیومد
و یدفعه بهار به من گفت یچی رو بهت بگم
منم گفتم بگو
اون شروع کرد به گفتن که
من عاشقتم
تو رو دوست دارم
ما باهم خوشبخت می شیم و...
دیگه کار از کار گذشته بود اون چیزی رو که حتی من فکرش رو هم نمی کردم پیش اومده بود
من ومیترا از یک طرف و بهار از طرف دیگه
فکر کردم شوخی می کنه
اما بعد از 3 ، 4 روز که قرار بود بریم با خانواده میترا صحبت کنیم
دوباره بهار و دیدم بمن گفت اگه باهاش ازدواج نکنم خودشو می کشه.

تا اینجای داستان داشته باشید تا بقیش بعد ازنظرات شما بگم.

نتیجه:

1.باید با میترا ازدواج کنم و قید بهار را بزنم

2. بخاطر کمک های بیشمار بهار روم نمی شد بهش بگم نه

3.میترا اون دختر اون تیپی بخاطر من عوض شده بود

4.در صورت عدم موافقت من بهار خودش می کشت

5.من نمی تونستم به راحتی صداقت و کمک های بهار فراموش کنم

6.میترا به من اعتماد کرده بود و آیندش به من سپرده بود

۷.پا روی عشق پاک بهار بزارم و با میترا ...

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
تشکرها از این تاپیک
hasan از این تاپیک تشکر میکنم 
Sajjad
ناظر سايت
ناظر سايت


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 6095
محل سکونت: اهواز iran.gif


امتیاز: 3245
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 7 مهر 1386 - 08:04    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خب منتظر ادامه اش هستم ...
_________________

آخرين پستهاي انجمن
<< قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >>
<< لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >>
<< روش ديدن نامه هاي جديد >>
<< کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
hasan
مدير"عکاسي"،"شعر"،"طنز"
مدير


عضو شده در: 12 فروردین 1385
پست: 2699
محل سکونت: Yazd blank.gif


امتیاز: 844
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 9 مهر 1386 - 12:36    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

به نام خدا

عشق +2 (قسمت دوم)

نمی دونستم کجای این راهی که داشتم می رفتم ,اشتباه شده بود ,
اصلا آیا من اشتباه کرده بودم .
فکرمن بدجور در هم پیچیده بود.
باید به بهار پشت می کردم یا میترا را که بخاطر من عوض شده بود رها کنم .
زنگ زدم به میترا و قرار اون شب عقب انداختم و به دروغ گفتم که یکی از بستگان پدرم فوت شده
یعنی کار دیگه ای نمی تونستم بکنم .
اون شب به یه پارک جنگلی (کوهسار) رفتم .
با خودم تا صبح کلنجار می رفتم که باید چه کاری انجام بدم...
بلاخره تصمیم گرفتم برم به بهار همه چیزبگم ..
و ازش بخوام که خودش از زندگی من بیرون بکشه ,
حتی به قیمت از دست دادن ماشین پراید من .
ساعت 7-8 بود که برگشتم خونه , نفهمیدم چطور خوابم برد ,
اما وقتی چشمام باز کردم دیدم ساعت 4 بعد از ظهر است .
تلفن برداشتم و به بهار زنگ زدم.
با او ساعت 9 توی همون کافی شاپ قرار گذاشتیم.
بهار به همون لبخندی که همیشه گوشه لبش بود با یه شاخه گل سرخ اومد و رو بروی من نشست .
من باید همه چیز به بهار می گفتم و شروع به گفتن کردم ,
بر خلاف حدس من بهار ناراحت نشد
ولی برقی در چشمهای او ظاهر شد که من نفهمیدم از کجا و برای چه آمده ... .
بهار گفت در صورتی که میترا را ببیند و با او صحبت کند , سعی می کند همه چیز را فراموش کند.
من دیگرواقعا از خوشحالی نمی دانستم که باید چه کار کنم .
سریع قبول کردم غافل از اینک روزگار چه خواب شومی برای من دیده است .
پیش میترا رفتم و به او گفتم که بخاطر او قید چه پول و آینده ای را زدم تا در کنارش باشم
و از او خواستم برویم و برای آخرین بار من و اولین و آخرین بار میترا , بهار را ببینیم .
میترا با اینکه دلش با رفتن نبود با اصرار زیاد من قبول کرد که بیاد و بهار ببینه.
برای فردای اون روز با بهار قرار گذاشتیم و تقریبا ساعت سه بود که رسیدیم اون جا .
نمی دانم , ولی بهار ناراحت که نبود , هیچ , خوشحالم بود .
بعد از روبوسی با میترا او را به یک قهوه دعوت کرد و از من خواست تا چند دقیقه ای آنها را تنها بگذارم نمی دانم برای چی ولی قبول کردم .
به داخل ماشین رفتم و نا خدا گاه فکرهای خوب سراغم آمد .
فکر یه زندگی دو نفره با میترا , ساده , اما پر از محبت و عشق ,
فکر جاده عباس آباد شمال در حالی که میترا بغلم نشسته ,
یاد بچه من و میترا ...
نمی دانم چقدر گذشت , که میترا در ماشین باز کرد و داخل ماشین نشست
و بهار سرش را از پنجره داخل کرد و داشت خدا حافظی می کرد که حرفش رو بریدم گفتم چی شد ؟
گفت از میترا بپرس و رفت .
ماشین روشن کردم و راه افتادم و به خیال خوش خودم به میترا گفتم همه چی تموم شد که گفت :
تازه همه چی شروع شده ,
گفتم یعنی چی ؟
گفت : من و بهار بعد از یک ماه یک نفرمون بخاطر خوشبختی تو کنار می کشیم .... .
من مونده بودم چی بگم , این حرف هایی که میترا می زد واقعیت داشت یا نه ؟
اگه واقعیت داشت , خوب بود یا نه ... .
واقعانمی دانستم باید چه کاری انجام بدهم .
خلاف تصور من که حدس می زدم در این صورت هر دوی آنها به من محبت بیشتری می کنند
اما این طور نشد . بهار خیلی کم زنگ می زد و میترا رابطه اش با من داشت سرد می شد ,
و من نمی توانستم کاری انجام دهم و این رنج بزرگی برای من بود .
شمارش معکوس آغاز شده بود و من بی تاب که ببینم می توانم با میترا باشم
یا علا رغم میل باطنی با بهار ,
وقعا چرا روزگار این کار با من می کرد .
تقریبا روز های آخر ماه بود و من بی تاب تر از همیشه که تلفن زنگ زد ,
بهار پشت تلفن صحبت می کرد و به من گفت به آدرسی که می دهد بروم .
شب شد به آن آدرس رفتم , آدرس یک تالار بود .
آیا من درست می دیدم , بهار در کنار یک پسر بود ,
نمی دانستم باید چه کاری انجام بدهم ,
ناگهان نگاه بهار به من افتاد ,
چند ثانیه ای در چشمهای هم نگاه می کردیم ,
تمام خاطراتم با بهار در یک چشم به هم زدن از روبرویم رد شد .
ناراحت بودم و با خود می گفتم آیا این همان بهاری است که قرار بود خودش را بکشد ,
این همان انسانی است که بی من می مرد...
در همین حال بودم که تلفن زنگ خورد , میترا بود...
می دانست من در تالار هستم , به من آدرس پارکی را داد و مرا به آنجا دعوت کرد.
دیگر جایی برای غم خوردن نداشتم .
میترا را بدون هیچ دروغ و حیله و یا به قیمت کشتن کسی به دست آورده بودم.
در راه فقط به خوبی و خوشحالی فکر می کردم
و چه زیبا بود ای افکار کودکانه من .
به نزدیکی های پارک رسیدم ,
چیزی در وجود من , مرا ناراحت کرده بود که , علت آن را نمی دانستم .
داخل پارک رفتم , اما از میترا خبری نبود .
من بدنبال یک دختر چادری و نجیب می گشتم که ,
یکی از پشت سر بروی شانه ام زد و گفت مراسم خوش گذشت ,
برگشتم , آیا من درست می دیدم , این میترا بود که بهمراه یه پسر کنار من ایستاده بود....
بدجور شوکه شده بودم... درست مثل روز اولی شده بود که دیدمش , یه مانتو که...
وای خدای من...
چرا یکدفعه اینجوری شد...
هنوز شوکه بودم که میترا گفت تو اگه منو دوست داشتی به مراسم بهار نمی رفتی...
و بعد به من گفت که با کامران خوشبخت میشه و اون مثل من نیست...
هنوز شوکه بودم که چطور تو یک ساعت اینطوری شد...
واقعا کجای کار من اشتباه بود؟
میترا در حالی که دستانش در دستان کامران بود گفت
اگه بخوای مزاحممون بشی , هر چی دیدی از چشم خودت دیدی...
سرگیجه عجیبی تمام وجود مرا گرفته بود...
آیا اینها که در کمتر از یک ساعت گذشت راست بود...
تازه فهمیده بودم برق چشمان بهار برای چه بوده ,
تیپ عوض کردن میترا از سر هوس بود و نه عشق و دوست داشتن...
تلو تلو می خوردم و بسوی ماشین حرکت می کردم...
تازه یاد حرف داش مجید افتادم که می گفت :
"عشق واسه بچه گربه هاست , سامان خر نشو "
اما چرا من این انقدر دیر فهمیدم....
نمی دانستم که باید بخندم یا باید گریه کنم....
اما بهتر شد گول دوتا افریطه پست نخوردم
و بخودم قول دادم تا در خانواده دیگرصحبت ازدواج نشد , غلط کنم از این حرف ها بزنم ,
اون روزها برای من خیلی سخت بود , اما گذشت ,
هنوز که یاد اون شب شوم می افتم تمام وجودم می لرزه و مو بتنم سیخ میشه,
این از بدی روزگار که اول امتحان می گیره و بعد درس می ده ,
سخت بود اما گذشت,
نمی دانم چی شد که یاد این صحبت دکتر علی شریعتی افتادم که می گفت :

" کسی را که دوستش می دارید شما را دوست نمی دارد...
کسی که شما را دوست می دارد شما او را دوست نمی دارید...
کسی که شما دوستش می دارید و او نیز شما را دوست می دارد ,
به رسم و آئین روزگار هرگز به هم نمی رسند و این رنج است "

حالا ما به همه گفتیم ما اونا رو ول کردیم...
شما هم بگید سامان ول کرده...
آره خوبیت نداره....

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
Sajjad
ناظر سايت
ناظر سايت


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 6095
محل سکونت: اهواز iran.gif


امتیاز: 3245
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 10 مهر 1386 - 08:08    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

عجب

جای تاسف داره

مرسی حسن جون بابت داستان زیبا


_________________

آخرين پستهاي انجمن
<< قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >>
<< لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >>
<< روش ديدن نامه هاي جديد >>
<< کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
Farzaneh
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 1 اسفند 1384
پست: 498
محل سکونت: قم iran.gif


امتیاز: 429
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 10 مهر 1386 - 12:15    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ايول.حقشه!!!!دخترا جفتشون راست گفتن(خدايي جدا از مسئله فمنيستي گفتما)
_________________
و نمي دانم،گناهي است انگار
كه با هفت اقيانوس آب تفسير نمي شود
و سرنوشت تو ملكوتي مي شود
در تغيير سرنوشت من
www.nabzesard.blogfa.com

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
Sajjad
ناظر سايت
ناظر سايت


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 6095
محل سکونت: اهواز iran.gif


امتیاز: 3245
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 11 مهر 1386 - 02:36    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دخترا چي رو راست گفتن؟

پسر بدبختو به بازي گرفتن که

_________________

آخرين پستهاي انجمن
<< قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >>
<< لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >>
<< روش ديدن نامه هاي جديد >>
<< کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
Farzaneh
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 1 اسفند 1384
پست: 498
محل سکونت: قم iran.gif


امتیاز: 429
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 11 مهر 1386 - 20:38    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اونموقعي كه رفت همزمان با دوتاشون دوست شد فكر اينجا هم مي كرد.دل فقط مال 1 نفره
_________________
و نمي دانم،گناهي است انگار
كه با هفت اقيانوس آب تفسير نمي شود
و سرنوشت تو ملكوتي مي شود
در تغيير سرنوشت من
www.nabzesard.blogfa.com

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
Sajjad
ناظر سايت
ناظر سايت


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 6095
محل سکونت: اهواز iran.gif


امتیاز: 3245
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 15 مهر 1386 - 06:34    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اها
از اون نظر
ولی خب هر دوشونو که دوست نداشت ؛ میترا رو دوست داشت!

_________________

آخرين پستهاي انجمن
<< قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >>
<< لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >>
<< روش ديدن نامه هاي جديد >>
<< کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
Farzaneh
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 1 اسفند 1384
پست: 498
محل سکونت: قم iran.gif


امتیاز: 429
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 15 مهر 1386 - 13:50    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خب پس چرا ميرفت طرف بهار؟چرا بهارو ول نكرد بعد بره با ميترا؟
_________________
و نمي دانم،گناهي است انگار
كه با هفت اقيانوس آب تفسير نمي شود
و سرنوشت تو ملكوتي مي شود
در تغيير سرنوشت من
www.nabzesard.blogfa.com

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
Sajjad
ناظر سايت
ناظر سايت


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 6095
محل سکونت: اهواز iran.gif


امتیاز: 3245
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 22 مهر 1386 - 05:09    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خب به خاطر شغلش بود که بهار سر راهش سبز می شد وگرنه خود پسره هم می خواست که فقط با میترا باشه!
_________________

آخرين پستهاي انجمن
<< قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >>
<< لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >>
<< روش ديدن نامه هاي جديد >>
<< کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
صفحه 1 از 2


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal
Powered by  MyPagerank.Net
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi | INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.33 ثانیه