Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی

AhwazServer
وب سایت سجاد - آدرس جدید : www.1.Sajjad.ir: انجمنهای تخصصی

انجمنهای تخصصی سایت سجاد :: مشاهده موضوع - داستانهای کوتاه فقط در این تاپیک
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست انجمنهای تخصصی سایت سجاد » شعر و ادبیات » داستان

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
داستانهای کوتاه فقط در این تاپیک رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... 8, 9, 10, 11  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 28 بهمن 1386 - 16:40    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مردي دختر سه ساله اي داشت .

روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زر ورق كتابخانه او را

براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است .

مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زر ورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد

و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد .

روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است

و آن جعبه ز رورق شده را به سمت او دراز كرده است .

مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است

و دخترش زر ورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است .

او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه رااز او گرفت

و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است

مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي ، هديه نيست

و بايد چيزي درون آن قرار داد .

اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد

و به او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است.

تا هر وقت دلتنگ شد با باز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند .

مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت

و هرروز كه دلش مي گرفت

درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد.

هديه كار خود را كرده بود.

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 5 اسفند 1386 - 04:14    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دل نگرانی دو بخش است. " دل " و " نگرانی " . یعنی پیش از آنکه حادثه ای رخ دهد ،

دل ما نگران واقعه باشد. یعنی سعی کنیم

مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته .

یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند ، همیشه نا مطلوبند.

البته استثناهای فراوانی وجود دارد. یکی از آن ها ، قهرمان این داستان کوتاه است :

پادشاه پیری در هندوستان ، دستور داد مردی را به دار بیاویزند.

همین که دادگاه تمام شد ، مرد محکوم گفت :

" اعلی حضرتا ، شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه می کنند.

به دانشمندان، خردمندان ، مارگیران ، و مرتاضان احترام می گذارید.

بسیار خوب ، وقتی بچه بودم ، پدربزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی را به پرواز

درآورم! در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد ، باید مرا زنده نگه دارید"

پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.

مرد محکوم گفت : باید دو سال در کنار این جانور بمانم. "

پادشاه گفت : دو سال به تو وقت می دهم . اما اگر بعد از این دو سال ،

اسب پرواز نکند ، تو را به دار می آویزم. "

مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است .

وقتی به خانه رسید ، دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.همه جیغ زدند :

دیوانه شده ای ؟ از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز دربیاورد؟

پاسخ داد : نگران نباشید .

اول اینکه هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند ،

یک وقت دیدید که یاد گرفت! دوم این که پادشاه خیلی پیر است

و شاید در این دو سال بمیرد. سوم اینکه شاید این حیوان بمیرد

و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم!

حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود ، حکومت پادشاه سرنگون بشود و يا جنگ بشود .

و آخر اینکه اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد ، دو سال دیگر زندگی کرده ام

و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم .

فکر می کنید همین کم است ؟ "


برگرفته از : سايت ترانه ها

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 6 اسفند 1386 - 06:18    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مردی فقیر پسری داشت که در سنین کودکی بود، روزی به او گفت:

با هم برویم از میوه های فلان درخت از باغ دزدی کنیم.

پسر اطاعت کرد و با پدر به طرف باغ رفتند؛ با اینکه پسر می دانست

که این کار، کار بدی است، ولی نمی خواست با پدر مخالفت کند.

سرانجام با هم به کنار درخت رسیدند. پدر گفت:

پسرم! من برای میوه چیدن بالای درخت می روم و تو پایین دزخت مواظب باش

و به اطراف نگاه کن؛ اگر کسی ما را دید، مرا خبر بده.

فرزند در پای درخت ایستاد، پدرش روی درخت رفت و مشغول چیدن میوه شد.

بعد از چند لحظه، پسر گفت: پدر جان! یکی ما را می بیند.

پدر از این سخن ترسید و از درخت پایین آمد و پرسید:

آن کس که ما را می بیند کیست؟

فرزند در جواب گفت:

« هُوَ اللهُ الّذی یَری کُلَّ اَحد و یَعلم کلّ شَئ »؛

او خداوندی است که همه کس را می بیند و همه چیز را می داند.

پدر از سخن پسر شرمنده شد و پس از آن دیگر دزدی نکرد.

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 11 اسفند 1386 - 08:18    عنوان:  خوشحال كردن مردم پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول




مدتی بر قوم بنی اسرائیل باران نبارید همه کشتزارها خشک ٬

و دام ها و طیورشان در حال تلف شدن بود .

مردم به پیامبر عصر خویش مراجعه کردند و از او خواستند

تا با خدا راز و نیاز کرده و طلب باران کند .

پیامبر دعوت مردم را اجابت نموده و بر بالای یک کوه بلند رفت

و پس از مناجات با خداوند از او تقاضای باران کرد .

از جانب خداوند وحی رسید که مشیتش بر این است که باران نبارد

پیامبر از کوه فرود آمد و گفت که بارانی در کار نیست .

مردم همه نا امید و مایوس شدند .

گله گرگی بود که آنها هم از خشکسالی در عذاب و عسرت بودند

آنها هم به سرکرده خودشان گفتند که از خداوند بخواهد

تا شاید گشایشی شود و باران ببارد .

سرکرده گرگ ها قبول کرد و گفت :

اگر در بالای بلندی من گوشهایم را بالا گرفته بودم

بدانید به فرمان خداوند باران می بارد

اما اگر گوشهایم آویزان بود بارانی در کار نیست .

پس به بالای بلندی رفت و ازخداوند طلب باران کرد

اما همان جوابی شنید که پیامبر شنیده بود.

پس گرگ گوشهایش را بالا گرفته

و با سرعت به سمت پایین سرازیر شد

بقیه گرگها با دیدن حالت او متوجه شدند

که باران می بارد خیلی خوشحال شدند .

وقتی که گرگ به پایین کوه رسید باران شروع به باریدن کرد .

پیامبر شگفت زده شد و بعد از راز و نیاز با خدا حکمت کار را جویا شد .

از طرف خداوند وحی رسید چون آن گرگ خواسته بود

که برای مدتی و لو کم بقیه گرگها را خوشحال کند

من هم مقدر کردم که باران ببارد .

چون من به خوشحال کردن دل مخلوقات خود سزاوار تر هستم .


_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 11 اسفند 1386 - 08:36    عنوان:  كور واقعي!!! پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

یه نفر از فقر و نداری خسته شده بود به در خانه مرد خیری رفت

و از او طلب کمک کرد.

مرد خیر گفت :

من نذر کرده ام فقط به افراد نابینا کمک کنم

ولی می بینم که تو از نعمت بینایی برخور دار هستی .

مرد تنگدست گفت :

اشتباه می کنی اتفاقا کور واقعی منم .

مرد خیر گفت :چطور ؟!؟!؟!

مرد تنگدست گفت :

چون به جای اینکه در خانه خدا را بزنم آمده ام و در خانه تورا می زنم .


دیگری نان می دهد *** منت از این و آن می کشم

خواجه ما را منتظر *** من ناز دربان می کشـــــم

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 13 اسفند 1386 - 02:56    عنوان:  راز خوشبختي پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول



تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد.

پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت

تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد.

مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد

كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد،

فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند،

مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند،

اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت

و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود.

خردمند با اين و آن در گفتگو بود

و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد

گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه

«راز خوشبختي» را برايش فاش كند.

پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند

و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد:

اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد

و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت:

در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد

و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها....

در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت.

دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:

«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟

آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟

آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده،

تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت:

«خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس.

آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند،

مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت،

در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت،

با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها

و سقف‌ها بود مي‌نگريست.

او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را،

ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري

در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد.

وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري

بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»


بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 13 اسفند 1386 - 03:16    عنوان:  راه بهشت پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند.

هنگام عبور از كنار درخت عظيمي،

صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت.

اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است

و همچنان با دو جانورش پيش رفت.

گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد

تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود،

عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند.

در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند

كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد

و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.

رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت:

"روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:

"مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود،

اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد

و به راهش ادامه داد.

پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،

به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه،

دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي

با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد.

مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود

و صورتش را با كلاهي پوشانده بود،

احتمالأ خوابيده بود.


مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت:

ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است.

هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند

و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت:

هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!

اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.

چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...


بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "

پائولو كوئيلو

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 1 فروردین 1387 - 05:31    عنوان:  دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .

هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود

به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد

می ایستادم و گوش می کردم و لذت مي بردم ..ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند

که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ،

و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که

مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود .

رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که

با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت

چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم .

تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد !

فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم ..ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ ..ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ..ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد ..ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم ..ا

پرسید : دستت به جا یخی می رسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم ..ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم ..ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات ..ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس می گرفتم ..ا

سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .

سوال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد .

او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم ..ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم

و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .

او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند

و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان اینست که

به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند ؟

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :

عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که

می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد ..ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد .

اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود

و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم ..ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم .

در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ،

یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که

وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد .ا

*** *** ***

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم ،

هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد .

ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش ، پاسخ داد اطلاعات ..ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت :

فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده ..ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟

هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم .

پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

*** *** ***

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم ..ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات ..ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود

و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت :

صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ،

یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ...

خودش منظورم را می فهمد ... .


_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 22 فروردین 1387 - 00:21    عنوان:  غذای روح پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

غذای روح


فردي از پروردگار درخواست نمود

تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد

خدا پذيرفت.

او را وارد اتاقي نمود که

جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.

همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند.

هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد

ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود،

بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

عذاب آن ها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.

او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد.

ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند.

ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.

آن مرد گفت: نمي فهمم؟

چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند،

باآنکه همه چيزشان يکسان است؟

خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است،

در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.

هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد،

چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

« غذاي روح - آن لاندرز »

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1387 - 12:27    عنوان:  مگه كري ؟!!! پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

- مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است.

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد

ولى نمي دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.

بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.

دکتر گفت:

براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است

آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:

«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.

اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن.

بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود

و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود.

مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است.

بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد:

عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد.

بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد:

عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد.

باز هم جلوتر رفت و از وسط حال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه

و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟

باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد.

سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.

اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت:

عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت:

مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى:

مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر می کنيم

در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد!

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... 8, 9, 10, 11  بعدی
صفحه 9 از 11


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal
Powered by  MyPagerank.Net
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi | INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.10 ثانیه