Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی

AhwazServer
وب سایت سجاد - آدرس جدید : www.1.Sajjad.ir: انجمنهای تخصصی

انجمنهای تخصصی سایت سجاد :: مشاهده موضوع - داستانهای کوتاه فقط در این تاپیک
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست انجمنهای تخصصی سایت سجاد » شعر و ادبیات » داستان

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
داستانهای کوتاه فقط در این تاپیک رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... , 9, 10, 11  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 - 09:19    عنوان:  پنجره و آينه ! پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست .


روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد :


- پشت پنجره چه مي بيني ؟


- آدم هايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد .


بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد :


- در اين آينه نگاه كن و بگو چه مي بيني ؟


- خودم را مي بينم .


- ديگر ، ديگران را نمي بيني !!


آينه و پنجره هر دو از يك ماده اوليه ساخته شده اند ، شيشه .


اما در آينه ،

لايه نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته

و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني .

اين دو شي ء شيشه اي را با هم مقايسه كن .

وقتي شيشه فقير باشد ، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت مي كند .

اما وقتي از نقره ( يعني ثروت ) پوشيده مي شود ، تنها خودش را مي بيند .

تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي

و آن پوشش نقره اي را از جلوي چشم هايت برداري ،

‌ تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوست شان بداري .


منبع : كتاب" قصه هايي براي پدران ، فرزندان ، نوه ها "

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1387 - 01:26    عنوان:  نجس ترين !!! پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که

نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور می کند که

برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند

و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف

به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ

همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد

عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید

بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت

بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد

و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری

وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد

ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش

پاسخی که پیدا کرده ای غلط است

تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند

و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید

کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است!

که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1387 - 01:37    عنوان:  نفرت ! پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند.

او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن،

به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید،

سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند .

در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود.

معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش

سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى

در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسید:

«از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟ »

بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند

شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:

«این درست شبیه وضعیتى است که

شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید

و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند

و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید.

حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید

پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ »

چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
fati
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 2 مهر 1385
پست: 1163
محل سکونت: تهران iran.gif


امتیاز: 1135
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 - 01:32    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

_________________


هرکه در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger
fati
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 2 مهر 1385
پست: 1163
محل سکونت: تهران iran.gif


امتیاز: 1135
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 29 خرداد 1387 - 00:42    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

هيچوقت به يک زن دروغ نگو!
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیر طبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟ مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

http://www.goonagoon.net

_________________


هرکه در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 12 تیر 1387 - 20:33    عنوان:  فريب! پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول




عابدی بود که همیشه سرگرم عبادت و بندگی و اطاعت حق را می نمود ،

به قدری در عبادتش کوشا بود که

شیطان هر کاری می کرد که او را از عبادتهایش سست کند

نتوانست ، آخر الامر نعره ای زد بچه هایش اطرافش جمع شدند ،

گفتند تو را چه شده که فریاد می زنی ؟ گفت :

از دست این عابد عاجز شده ام ، آیا شما راهی سراغ دارید ؟

یکی از آن شیطانها گفت :

من او را وسوسه می کنم که به شهوت آید و زنا کند .

شیطان گفت : فایده ندارد ،

زیرا اصل میل به زن در او کشته شده ، دیگری گفت :

از راه خوراکیهای لذیذ او را می فریبم

تا به حرام خواری و شراب کشیده شود و او را هلاک کنم . گفت :

این هم فایده ای ندارد،

زیرا در اثر ریاضت چند ساله شهوت خوراکی نیز در او کشته شده است.



سومی گفت : از راه عبادت !

همان راهی است که می توانم او را با آن گول بزنم. شیطان گفت :

آفرین مگر از راه تقدس کاری کنی .

بالاخره نتیجه این دارالشوری این شد که خود همین شیطانک ماموریت پیدا کرد

(در اغلب متدینین از همین راه و نظائرش وارد می شود)



شیطانک به صورت جوانی شد و آمد در صومعه عابد را زد ،

آمد در صومعه را باز کرد دید یک جوان است . آقا چه می خواهی ؟



شیطان گفت :

من جـوان مسـلـمانی هستم

ولی متاسـفانه پدر و مادر من گـبـر و بت پرست هستند

و نمی گذارند من نماز بخوانم و عبادت کنم ،

شنیده بودم عابدی در اینجا مشغول عبادت است

و صومعه ای دارد گفتم بیایم نزد شما

و بهتر به بندگی ام برسم .

مگر شما نمی خواهید تمام مردم خدا پرست شوند یکی از آنها من هستم .

عابد ناچارا" راهش داد ، آمد جلوی عابد ایستاد به نماز خواندن .



خواند و خواند و خواند تا نزدیک غروب ،

عابد روزه دار بود سفره کوچکی پهن کرد و به جوان تعارف کرد ، جوان گفت :

نه نمی خورم حالا دیر نمی شود ، " الله اکبر " ایستاد به نماز ،

عابد یک مقدار نان خشک خورد

و دوباره به نماز ایستاد بعد خوابش گرفت به جوان گفت :

بیا یک مقدار استراحت کن . جوان گفت: نه ، " الله اکبر" و دوباره نماز ،

عابد یک مقدار خوابید ، نصفه های شب بیدار شد ،

دید این جوان بین زمین و آسمان نماز می خواند ، عابد گفت :

عجب عابدتر از من هم هست

که به این مقام از نماز رسیده است و اصلا" خسته نمی شود .



این چه شوقی و چه نیروئی است که خدا به این جوان داده که

غذا نخورد و خواب نداشته باشد و دائما" به عبادت مشغول باشد ؟

بالاخره گفت بروم از او سوال کنم که چه کرده که به این مقام رسیده ؟

شیطانک سرگرم بود و اصلا اعتنائی به عابد نمی کرد ،

تا سلام نماز را می داد فورا" به نماز بعدی سرگرم می شد ،

تا بالاخره عابد او را قسم داد که فقط سوالی دارم جواب مرا بده ،

شیطانک صبر کرد وعابد پرسید چه کردی که به این مقام رسیدی؟!



گفت : این که من به این مقام رسیدم به واسطه گناهی بود که مرتکب شدم

و بعد هم توبه کردم و حالا هر وقت یاد آن گناه می افتم توبه می کنم

و در عبادتم قویتر می شوم و صلاح تو را هم در همین می بینم که بروی زنا کنی

و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی .



عابد گفت: من چطور زنا کنم اصلا" راه این کار را نمی شناسم و پول هم ندارم،

شیطانک دو درهم به او داد و نشانی محله زنا كار را به او داد .

عابد از کوه پائین رفت و به شهر داخل شد و از مردم سراغ خانه زن زناكار را گرفت .

مردم گمان کردند که او می خواهد آن زن را ارشاد و راهنمائی کند .

جایش را نشان دادند وقتی که بر زن زناكار وارد شد پول را به او عرضه داشت

و تقاضای حرام نمود .



اینجا لطف خدا به یاری عابد می آید و به دل زن زناكار می اندازد که او را هدایت کند .

زن به سیمای عابد نگریست ، دید زهد و تقوی از آن می بارد ،

آمدنش به اینجا عادی نیست . از او پرسید : چطور شد به اینجا آمدی ؟ گفت :

چه کار داری تو پول را بگیر و تسلیم شو. زن گفت :

تا حقیقت را نگوئی تسلیم تو نمی شوم ؟!

بالاخره عابد به ناچار جریان را گفت ، زن گفت :

ای عابد هر چند به ضرر من است و من الان به این پول نیاز دارم

ولی بدان این شیطان بوده که تو را به سوی من راهنمائی کرده است .



عابد گفت : او به من قول داده که به مقام او برسم . زن گفت :

نه چنین است که تو می گوئی ،

ای عابد از کجا معلوم که پس از زنا توفیق توبه پیدا کنی ،

یا توبه ات پذیرفته شود و یا یک وقت در حال زنا عزرائیل آمد و جانت را گرفت

تو جواب خدا را چه خواهی داد ؟

یا اینکه جنب از حرام بودی و فرصت برای غسل و توبه و انابه پیدا نکردی ،

جواب حق را چه خواهی داد ؟!

از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پاره شده و وصله کرده شده ؟!



این شیطان بوده که تو را فریفته ، عابد باز نپذیرفت . زن در آخر کار گفت :

من در اینجا هستم و برای این شغل آماده هستم تو برگرد

اگر دیدی آن جوان همانجاست و همین طور سرگرم عبادت است

بیا من در خدمتت هستم . ( البته دزد تا شناخته شد فرار می کند ،

تا مؤمن فهمید که این وسوسه شیطان است در می رود )



وقتی که به صومعه بر می گردد می بیند کسی نیست ،

دانست که این ملعون خواسته او را در چه دامی بیندازد ،

از کرده خود پشیمان و نادم گشته و توبه می نماید

و به عبادت مشغول می شود

و آن زن را نیز دعا می کند .



مروی است که شب آخر عمر آن زن زنا كار رسید و از دنیا رفت .

صبح به پیغمبر آن زمان وحی رسید که به تشییع جنازه او برود ،

وقتی که بر در خانه زن می رسد ، مردم می گویند :

ای پیغمبر برای چه به در خانه این زنا كار می آیی ؟ می گوید:

برای تشیع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام . مردم می گویند او زن زناكاری بیش نبود .



پیغمبر سرش را بسوی آسمان می کند و می گوید:

ای خدا تو می گوئی یکی از اولیاء من مرده جنازه اش را تشییع کن ،

مردم می گویند این زن زناكار بوده قضیه چیست ؟

خطاب رسید ای پیغمبر هم مردم راست می گویند و هم من ،

چون این زن تا چند وقت پیش زناكار بوده اما آن عابد را از گناه دور می کند

و بعد از رفتن عابد در خانه را می بندد

و پشت در می نشیند و کلاه خود را قاضی می کند

و می گوید ای بدبخت و بیچاره

تو به عابد گفتی شاید در حال زنا عزرائیل به سراغت آید

و تو توفیق توبه کردن پیدا نکنی ، چه خاکی بر سر خواهی ریخت ؟

تو که خودت از او پست ترهستی ، تو خود یک عمر دامنت کثیف و آلوده است .

تو چرا توبه نمی کنی شاید یک وقت عزرائیل به سراغ تو هم بیاید ،

با دامن آلوده جواب خدا را چه خواهی داد ؟

از آن شب توبه کرد و از گناه بر گشت . نادم و پشیمان گردید

و با ما آشتی کرد و مشغول عبادت گردید .



افـسـرده دل زجـرمـم و شـرمـنـده از گـنـاه

غـیـر از تـو ای کـریـم نباشد مرا پنـاه



در بـحـر رحـمـتت بـنـما شـسـتـشـوی مـن

باز آمدم حضورتو با سیل اشک و آه



از لـطـف خـویـش گـر تو نبخشـی گـناه مـن

رسوا شوم حضور خلایق من از گناه



عـالـم تـوئـی بـه سـرّ و خـفـیّات هر کســی

افکـنـده سـر منم که بود نامه ام سـیـاه



از لـطف بـیـکـران خـود ای واجـب الـوجـود

کـوه گـنـاه من ز کـرم کن تو پر کـاه



شد صرف این و آن همه عمرم در این جهان

بر من ترحمی که شده عمر من تباه


سـرمـایه رفـت از کـف و دســتم بـود تـهـی

گمراه بوده ام تو برون آورم ز چـاه



لـیـکـن سـرشـک من شده جاری به اهل بیت

باشـد ولای فاطمه بهرم مقام و جاه



باشـد شـفـیـع من علـی و آل او بـه حشــر

برمن طریق ومشی علی شد طریق وراه



هسـتم گدای درگه و چشمم به سوی توسـت

بنما به من زروی محبت تو یک نگاه

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 1 مرداد 1387 - 10:10    عنوان:  نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برمي گشت خانه،

سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .

اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد،

اين واقعا لطف شماست .

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد,

زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.

و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره

و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست

بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره

که مي بايست هشت ماهه باردار باشه

و از خستگي روي پا بند نبود.

او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،

درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.

وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.

در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.

و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت :

"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه...



دوستان عزيز بياييد

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه

و قول بديم كه نگذاريم هيچوقت زنجير عشق به ما ختم بشه.

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 4 مرداد 1387 - 02:11    عنوان:  مرواريد پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

صدفی به صدف دیگر گفت :

درد زیادی در درونم احساس می کنم .

دردی سنگین که مرا عذاب می دهد .

صدف دیگر با غرور گفت :

ستایش خدای اسمان و زمین را که من هیچ دردی را در خود ندارم

خوب هستم و سلامت .

در همان لحظه خرچنگی از انجا عبور می کرد و صحبت انها را شنید

رو کرد به صدف از خود راضی و گفت :

بله تو کاملا خوب و سلامتی "

اما دردی که همسایه ات را می ازارد

مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آ ن بی بهره ای!!!

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 4 مرداد 1387 - 04:00    عنوان:  مهربانی همیشه ارزشمندتر است. پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد

كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد.

روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید،

از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.

مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود،

از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است

كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد،

مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،

اما آن را به تو پس مى دهم با این امید

كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.

اگر مى توانى،

آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 6 مرداد 1387 - 00:17    عنوان:  ملافات با خدا پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول



ملاقات با خدا


پیرزنی در خواب به خدا گفت:


«خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه من می شوی؟»


ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.


پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به آب و جارو کردن خانه


کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد


بود،پخت. سپس نشست و منتظر ماند.


....


چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در


رفت و آن را باز کرد.پشت در پیرمرد فقیری بود. پیر مرد از او


خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فقیر


داد زد و در را بست...نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد.


پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از


او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را


بست و غرغر کنان به خانه برگشت.


نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن


بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد


ولی اینبار نیز زن فقیری پشت در بود. زن فقیر از او کمی پول


خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.


پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد زن فقیر را دور


کرد.شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و با ناراحتی سر


به آسمان بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز


به دیدنم می­آیی؟


جواب آمد که من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به


روی من بستی!


_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... , 9, 10, 11  بعدی
صفحه 10 از 11


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal
Powered by  MyPagerank.Net
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi | INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.10 ثانیه