Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی

AhwazServer
وب سایت سجاد - آدرس جدید : www.1.Sajjad.ir: انجمنهای تخصصی

انجمنهای تخصصی سایت سجاد :: مشاهده موضوع - حکایات طنز
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست انجمنهای تخصصی سایت سجاد » سرگرمی و طنز

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
حکایات طنز رفتن به صفحه قبلی  1, 2, 3  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
وحید
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 22 اسفند 1384
پست: 738
iran.gif


امتیاز: 184
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 22 اسفند 1386 - 12:37    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

شخصی از مراسم تدفین سومین همسر دوستش به خانه برگشت .
زنش گفت : مرد چرا اینقدر متاثری ؟
مرد گفت : چرا نباشم ؟ زیرا رفیقم تا کنون مرا سه بار به چنین مراسمی دعوت کرده ، در حالی که من تا کنون نتوانسته ام حتی یکبار از او چنین دعوتی بکنم !!


زن رو به دکتر : آقای دکتر - آقای دکتر این چه وضعیه ؟ یک ساعته که گفته اید من دهانم را باز کنم و زبونم را در بیاورم .
دکتر : خب واسه اینکه راه دیگری برای ساکت شدن تو به نظرم نرسید !!!


زشتروئی در آئینه بزشتی خود مینگریست و میگفت : سپاس خدایرا که مرا صورتی نیکو بیافرید . غلام او ایستاده بود و سخن اربابش را شنید و چون از نزد ارباب بیرون شد ، در بیرون خانه کسی از احوال صاحبش پرسید .
غلام گفت : در خانه نشسته است و بر خدا دروغ می بندد .!!! ع- زاکانی

_________________
سلام غریبه اشنا

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 22 اسفند 1386 - 18:20    عنوان:  طنز پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

طنز نگاهي ديگرگونه است؛

سلاحي در خفاست

؛شكافنده وهوشيار است؛

حقيقت نگري رند است؛

كه مي آموزد به ما، شكل دگر خنديدن

گرچه از روز ازل خرم وشادان بودم

عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن

مولوي

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 22 اسفند 1386 - 18:26    عنوان:  ملا نصرالدين و عمران صالحي پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دَر

دري داشت پيوسته بر دوش خود
اگر اژدهايي دهان مي گشود
دري باز مي شد به درياي سرد
نگاه نگاري اگر خيره مي شد به او
.دري باز مي شد به شرم


جهان

درباغ سبزي نشانش نداد
واو سالها مشت مي زد به در
دري داشت پيوسته بر دوش خود
وروزي از آن در گريخت

قايق

باد بلندي در خيابانهاي دريا راه مي رفت
با قايق كفش
روح غريبي روي امواج خيابان در گذر بود
!با كفش قايق

مرده

مردي آمد
فرياد زد
من مرده ام
زير درختي
در راهي بي عابر
و برگشت در جاده اي
جنازه اي مي بردند

قيمت

با لباسي پاره
از فروشنده سئوالي كرد
?قيمت انسان متري چند است

عكس

عكسي به دست داشت
ازخود
آن را نشان من داد
پرسيد
!با اين مشخصات كسي را نديده اي


دوبرابر

مرد لوچي مي گفت
!روي زيبا دو برابر شده است

جهل هوشيار

پيش از آنكه پاز بگويد
هر اتاقي مركز زمين است
تو ميخ ات ر اكوبيدي بر خاك وگفتي
وسط دنيا همين است

وپيش از آنكه فروغ
دستهايش رادر باغچه بكارد
تو پاهايت را در باغ كاشتي
ومحصولي را كه مي خواستي برداشتي

گاهي بلبل شدي
وبر درخت زردآلو خواندي
گاهي شتر بالداري را
از فراز بام پراندي
برابر آينه
ايستادي و گفتي
من كيستم
اگر اين تصوير شكسته نيستم
كمان گرفتي
كمين كردي
وبا اولين تير
خود را نقش زمين كردي

روزي
خود خبر مرگ خويش را آوردي
تو را مي ستايم
!اي جهل ِ هوشيار


_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
hasan
مدير"عکاسي"،"شعر"،"طنز"
مدير


عضو شده در: 12 فروردین 1385
پست: 2699
محل سکونت: Yazd blank.gif


امتیاز: 844
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 31 فروردین 1387 - 18:37    عنوان:  ماه خالدار پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

به نام خدا

گويند كه در ازمنه اي نه چندان قديم روزي پسري به خانه آمد و به مادر گفت:
اي مادر عزيزتر از جون ! مرا درياب كه الان در حال حضرم .
پس مادر آنچنان كه رسم مادران است به سينه بكوفت كه چه شده اي گل پسركم !


پسر نگاهي به مادر بكرد و گفت كه اگر چه حيا دارم ولي به تو بگويم كه
امروز در محله مان چشمم براي اولين بار به اين دختر همسايه خورد و نگاه همان و عشق همان !
پس اينك از تو مادر بزرگوار خواهم كه به خانه آنها روي و او را به نكاح (عقد )من در آري
كه ديگر تاب دوري او را بيش از اين درمن نيست !!!

مادر نگاهي از سر دلسوزي به پسر بيانداخت و گفت :
دلبركم من حرفي ندارم و بسي خوشحالم كه
تو از همان ابتداي راه به جاي الاف شدن در خيابان و ولنگاري راه حيا در پيش گرفتي و ازدواج كردن

اما بهتر است كه لختي درنگ نمايي كه اينگونه عاشق شدن ناگهاني را
رسم ازدواج نشايد و اگر هم بشايد ديري نپايد!

پس پسر نگاهي زجمورانه به مادر بيانداخت و گفت
مادرجان يا حال برو يا ديگر زن نخواهم كه
اين ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .

پس مادر كه پسر خود را دوست همي داشت
به سرعت چارقد خويش به سر كرد و به خانه همسايه رفت .
در آنجا چشمش به سه دختر خورد يكي از يكي زيبا تر
پس اس ام اس ( همان پيام ك ) بزد كه يا بني !
دراين منطقه كه تو ما را فرستادي نه يك ماه كه سه ماه در پشت ابرند
و يكي از يكي ماه تر بگو كه كدام ماه چشم تو را برگرفته !

پس پسر نيز اس ام اسي بزد كه يا مادر !
آن ماهي كه خالي در گونه چپش بدارد !
مادر نيم نگاهي به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد
كه اي پسر اين ماهان همه خال دارند .

پس دوباره پسر اس ام اس بزد كه
آن ماه من خالش كمي بزرگتر باشد از باقيه ماهان !

مادر لختي درنگ بكرد و دوباره اس ام اس بزد كه
من چشمهايم خوب نبيند كه خال كدام بزرگتر است .

پسر اس ام اسي دگر بزد كه
مادركم همان ماهي كه مويش قهوه اي باشد !

مادر نگاهي بكرد و اس ام اس زد كه
اين ماهان مويشان نيز يكرنگ است !

پسر با عصبانيت اس ام اس بزد كه
مادر! آن دو ماه كوفتي ديگر موهايشان مشكي است و اين دگر قهوه اي است!!!
آخر مادر جان تو كه چشمهايت نمي بيند عينكي براي خود ابتياع كن !!!
حالا عيبي ندارد مادر عزيز! نشان ديگر به تو دهم
ببين روي بازوي كدام ماه گرفتگي دارد ماه من همان است !!!

مادر اس ام اس زد كه
آخر دراين معركه من بازوي دختر مردم را چگونه ببينم ؟!

پسر اس ام اس كرد كه
مادر جان تو كه مرا كشتي ! خب ببين
اگه لباس نازك دارد روي سينه چپش نيز خالي باشد
و به خدا كه آن دو ماه ديگر اين خال را ندارند !!!

مادر كمي دقت بفرمود و با خوشحالي فريادي زد و اس ام اس زد كه
احسنت بر تو شير پاك خورده ! يافتم ماه تو را كه همان جور كه بفرمودي است !!

هنوز پسر اس ام اسي نفرستاده بود كه
مادر لختي درنگ بنمود و سپس سريع شماره پسر را بگرفت كه :

لندهور كثافت ! خاك بر سر بي حيايت كنند! شيرم را حرامت مي كنم
(البته شير خشكهايي را كه بر حلق كوفتي ات ريختم )
خجالت نكشيدي ؟ فلان فلان شده بي حيا ................

و البته ما در اين داستان قصدمان اين بود كه
پسران امروز حيا بياموزند از پسران ديروز كه به قصدمان هم رسيديم

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
وحید
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 22 اسفند 1384
پست: 738
iran.gif


امتیاز: 184
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 7 اردیبهشت 1387 - 13:35    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خلف نام حاکمی در خراسان بود ، به او گفتند که فلانکس دقیقا شکل تو را دارد و شاید که برادرت باشد ، دستور داد که او را حاضر کردند و از او پرسید : مادرت دلالگی می کرد و به خانه بزرگان آمد و شد داشت ؟
آن شخص گفت : مادرم زنی مسکین بود و هرگز از خانه بیرون نمی رفت ولی پدرم در باغ های بزرگان کار کرده و آب رسانی میکرد . ع - زاکانی


روزی سلطان محمود در غضب بود ، درباریان از طلحک خواستند تا او را از ملالت بیرون آورد . طلحک گفت : سلطان به سلامت باشد ، نام پدرتان چه بوده است ؟ سلطان برنجید و روی بگردانید ، طلحک باز روبرو شد و سوالش را تکرار کرد . سلطان گفت : مردک قلتبان سگ ، تو با آن چه کار داری ؟
طلحک گفت : نام پدرت معلوم شد ، حال بگوئید نام پدر پدرت چه بوده است ؟
سلطان محمود را خنده گرفت و حالش خوب شد . !!!!!!! ع – زاکانی

_________________
سلام غریبه اشنا

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1387 - 12:13    عنوان:  خبر بد را باید این جوری گفت : پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه ی آمریکایی

در تأیید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت

تعریف می کند :

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود

پس از مراجعه پرسید :

جرج از خانه چه خبر ؟

خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد .

سگ بیچاره پس او مرد چه چیز باعث مرگ او شد ؟

پرخوری قربان !

پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟

گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد .

این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟

همه اسب های پدرتان مردند قربان !

چه گفتی ؟ همه آنها مردند ؟

بله قربان . همه آنها از کار زیادی مردند .

برای چه این قدر کار کردند ؟

برای اینکه آب بیاورند قربان !

گفتی آب . آب برای چه ؟

برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان !

کدام آتش را؟

آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد .

پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود ؟

فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد . قربان !

گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟

شمع هایی که برای تشییع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !

مادرم هم مرد ؟

بله قربان .

زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه

سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !

کدام حادثه ؟

حادثه مرگ پدرتان قربان !

پدرم هم مرد ؟

بله قربان .

مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت .

کدام خبر را ؟

خبرهای بدی قربان .

بانک شما ور شکست شد .

اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .

من جسارت کردم قربان

خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
Sajjad
ناظر سايت
ناظر سايت


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 6095
محل سکونت: اهواز iran.gif


امتیاز: 3245
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 20 اردیبهشت 1387 - 19:02    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خنده
جالب بود ، حقیقته خب! چرخش چشم
مرسی

_________________

آخرين پستهاي انجمن
<< قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >>
<< لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >>
<< روش ديدن نامه هاي جديد >>
<< کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 - 15:59    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خواهش مي كنم لبخند
_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 - 16:03    عنوان:  يخچال !!! پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

يه روز صبح يه مريض به دكتر جراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديد شكايت ميكنه.

دكتره بعد از معاينه ازش ميپرسه «خب، بگو ببينم واسه چي كمر درد شدي؟»

مريض پاسخ ميده: «محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار مي كنم.

امروز صبح زودتر به خونهم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم!

وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده!! در بالكن هم باز بود.

من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم،

يه مرد را ديدم كه مي دويد و در همان حال داشت لباس مي پوشيد.

من يخچال را كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب كردم به طرف اون!!

دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله.»

مريض بعدي، به نظر مي رسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته.

دكتر بهش ميگه «مريض قبليِ من بد حال به نظر مي رسيد،

ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟»

مريض پاسخ ميده: «بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود.

ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم.

من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را مي پوشيدم،

شما باور نمي كنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!»

وقتي مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيمتره.

دكتره در حالي كه شوكه شده بوده دوباره ميپرسه «از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!!!»

«خب، راستش من بالاي يه يخچال نشسته بودم

كه يهو يه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...»

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 - 16:26    عنوان:  چند سالي گذشت ... پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دکتر شريعتي :

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست

که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،

آن هم به سه دليل ؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اينکه سيگار مي کشيد

و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت ...

يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،

آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم

در حاليکه خودم زن داشتم ،

سيگار مي کشيدم

و کچل شده بودم !!!

_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه قبلی  1, 2, 3  بعدی
صفحه 2 از 3


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal
Powered by  MyPagerank.Net
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi | INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.15 ثانیه