Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی

AhwazServer
وب سایت سجاد - آدرس جدید : www.1.Sajjad.ir: انجمنهای تخصصی

انجمنهای تخصصی سایت سجاد :: مشاهده موضوع - حکایات طنز
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست انجمنهای تخصصی سایت سجاد » سرگرمی و طنز

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
حکایات طنز رفتن به صفحه 1, 2, 3  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
وحید
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 22 اسفند 1384
پست: 738
iran.gif


امتیاز: 184
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 26 فروردین 1386 - 22:02    عنوان:  حکایات طنز پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

جـوحی بغایت قبیح الوجه بود . حکایت می کرد که : روزی بر سر بازار ایستاده بودم . زنی پیش آمده و در روی من نگریست . چون نظر کردن وی از حد گذشت ، گفتم : ای زن چه قصد داری که چشم در روی من دوخته ای و چنین تیز تیز می نگری ؟
زن گفت : چشم من گناهی عظیم کرده بود . خواستم که او را عذاب کنم به چیزی که بدتر از آن نباشد . و هیچ عذاب سخت تر از آن ندیدم که بر روی زشت تو نگاه کنم

******************

سفـر عیـد بـاشـد بـر آن کــد خــــدای که بــا نوی زشتــــش بـــــود در ســـــرای

*******

زنـــان زشــت وجـود نـدارنــد ، فقط زنــا نــی هستنـــد کــه نـمی داننـــد چـه گــونــه خــود را زیبــا نشـــان دهنــــد

***************

وقتی زن زشت رویی به نزد جراح رفت و گفت : بدترین جای من دملی دارد ، چاره کن . جراح خوب در صورت او نظر کرد و گفت : دروغ می گوئی چون هر چه
در صورت تو که بدترین جای توست نظر می کنم ، دملی نمی بینم

_________________
سلام غریبه اشنا

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
تشکرها از این تاپیک
gahraman1(دوشنبه 18 آذر 1387 - 23:49), وحید از این تاپیک تشکر میکنم 
Sajjad
ناظر سايت
ناظر سايت


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 6095
محل سکونت: اهواز iran.gif


امتیاز: 3245
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 1 اردیبهشت 1386 - 05:03    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

جالب بودن خنده
امیدوارم بازم از این حکایات طنر برامون بزاری
مرسی

_________________

آخرين پستهاي انجمن
<< قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >>
<< لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >>
<< روش ديدن نامه هاي جديد >>
<< کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
وحید
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 22 اسفند 1384
پست: 738
iran.gif


امتیاز: 184
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 - 20:59    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

چاقی و لا غری
این هم یکی از اختلافات جسمانی است . زن و شوهر وقتی یکی لاغر و لندوک و دیگری خیکی و خپله باشد در نظر ها مثل فیل و فنجان جلوه می کنند
خانم چاقی می گفت : امروز صبح در اتوبوس ناکهان سه مرد از جایشان بر خا ستند و صندلیشان را به من تعارف کردند
خانم لاغری گفت : لابد تو هم هر سه صندلی را اشغال کردی

*******************

وقتی که وزن خانمی از هفتاد کیلو تجاوز کرد بزرگ ترین خوشبختی او ملاقات با زنانی است که از هفتاد کیلو بیش تر وزن دارند

***********************

مردی از روبروی خانه دوستش عبور می کرد . با کمال تعجب دید زنش عرق ریزان
اتومبیل او را می شوید . پیش رفت و به دوستش گفت : چه خوب موفق شده ای که زنت را به چنین کاری وادار کنی ؟
دوستش جواب داد : اتفاقا زنم خودش با اصرار این کار را انجام می دهد چون یک روز بی خیال به او گفتم هر وقت که من اتومبیلم را می شویم یک کیلو از وزنم کم

_________________
سلام غریبه اشنا

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
hasan
مدير"عکاسي"،"شعر"،"طنز"
مدير


عضو شده در: 12 فروردین 1385
پست: 2699
محل سکونت: Yazd blank.gif


امتیاز: 844
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 20 تیر 1386 - 06:55    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

به نام خدا

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند.
يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد.
بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند.
وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد.
چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا! ::

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
hasan
مدير"عکاسي"،"شعر"،"طنز"
مدير


عضو شده در: 12 فروردین 1385
پست: 2699
محل سکونت: Yazd blank.gif


امتیاز: 844
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 20 تیر 1386 - 06:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند ...موبايل يكي از آنها زنگ مي زند ,مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند :
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوشمي دهند !
مرد: بله بفرماييد ...
زن: سلام عزيزم، منم، باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر .
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم
ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم ...
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار!!!
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه !!!
زن:آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن950000 دلاره !!!
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش !
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم .
مرد:خداحافظ عزيزم...
مرد گوشي را قطع ميكند . مرد هاي ديگر با تعجب مات ومبهوت به او خيره ميشوند!!!
بعد مرد مي پرسد: ببخشيد اين گوشي مال كيه...

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
hasan
مدير"عکاسي"،"شعر"،"طنز"
مدير


عضو شده در: 12 فروردین 1385
پست: 2699
محل سکونت: Yazd blank.gif


امتیاز: 844
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 20 تیر 1386 - 06:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟
اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت .
مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و درمحل قرار نشست .
ولي مدتي که گذشت خوابش برد ...
نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود ، آهي کشيد و گفت :اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم . افسرده و پريشون برگشت به شهر.
در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟!
و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين که عاليه !
آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !دليل اول اين که : خواب بودي و بيدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟و دليل دوم اينکه : وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رونداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !
مجنون سري تکان داد و گفت : نه !
اون مي خواسته بگه :
تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نميبرد !
تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
hasan
مدير"عکاسي"،"شعر"،"طنز"
مدير


عضو شده در: 12 فروردین 1385
پست: 2699
محل سکونت: Yazd blank.gif


امتیاز: 844
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 20 تیر 1386 - 06:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

عروس خانم دوشيزه shirin_sooskesiah آيا وکيلم شما را به مهر :

گوگل عدد سکه بهار آزادي / يک وب کم / سند يک سايت اينترنت اختصاصي دات کام / يک مودم DSL / اينترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD و شمعدان / يک هدست بي سيم / چهارده روم اختصاصي به نيت ... / پنج گيگا بايت ميل باکس اختصاصي به نيت ...
به عقد دائم آقاي feri_ferferi در بياورم ؟

جمعيت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!! حاج آقا : براي بار دوم آيا وکيلم ؟

جمعيت : عروس رفته ويروس کش آپديت کنه!! حاج آقا :!!!BUZZ , براي بار سوم خفم کردي آيا وکيلم ؟

عروس : با اجازه بزرگترهاي Room بله!

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
hasan
مدير"عکاسي"،"شعر"،"طنز"
مدير


عضو شده در: 12 فروردین 1385
پست: 2699
محل سکونت: Yazd blank.gif


امتیاز: 844
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 20 تیر 1386 - 06:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

؛اتومبيل
؛خريدار‮:‬‭ ‬آقا‭ ‬اين‭ ‬ديگه‭ ‬چه‭ ‬جور‭ ‬اتومبيليه‭ ‬كه‭ ‬به‭ ‬من‭ ‬فروختي؟
فروشنده‮:‬‭ ‬مگه‭ ‬چي‭ ‬شده‭ ‬قربان‮!‬
خريدار‮:‬‭ ‬اين‭ ‬اتومبيل‮ ‬‭‬همه‭ ‬جاش‭ ‬صدا‭ ‬مي‮ ‬ده‭ ‬غير‭ ‬از‭ ‬بوقش‮!‬

؛دعوا ؛
اولي‮:‬‭ ‬تو‭ ‬اگه‭ ‬يك‭ ‬نفر‭ ‬يا‭ ‬صد‭ ‬نفر‭ ‬هم‭ ‬بياري‭ ‬من‭ ‬از‭ ‬دعوا‭ ‬نمي‮ ‬ترسم‮.‬
دومي‮:‬‭ ‬عجب‮!‬‭ ‬حتماً‭ ‬خيلي‭ ‬جرات‭ ‬داري‭ ‬كه‭ ‬اينو‭ ‬ميگي‮!‬
اولي‮:‬‭ ‬نه؛‭ ‬چون‭ ‬من‭ ‬در‭ ‬هر‭ ‬صورت‭ ‬فرار‭ ‬مي‮ ‬كنم‮!‬

؛گريه
؛معلم‮:‬‭ ‬وحيد‮!‬‭ ‬پاشو‭ ‬بگو‭ ‬ببينم؛‭ ‬وقتي‭ ‬آقا‭ ‬محمدخان‭ ‬مرد‭ ‬يارانش‭ ‬چه‭ ‬كردند؟
وحيد‮:‬‭ ‬اجازه‭ ‬آقا‮!‬‭ ‬همشون‭ ‬گريه‭ ‬كردند‮!‬

؛زندگي
؛حميد‮:‬‭ ‬هوشنگ‮!‬‭ ‬تو‭ ‬فكر‭ ‬مي‮ ‬كني‭ ‬تو‭ ‬كره‭ ‬ماه‭ ‬هم‭ ‬كسي‭ ‬زندگي‭ ‬مي‮ ‬كنه؟
هوشنگ‮:‬‭ ‬البته‭ ‬كه‭ ‬كسي‭ ‬زندگي‭ ‬مي‮ ‬كنه،‭ ‬چون‭ ‬شب ها‭ ‬چراغاشونو‭ ‬روشن‭ ‬مي‮ ‬كنن‮!‬

؛دندون‭ ‬طلا
؛يه‭ ‬نفر‭ ‬دندون‭ ‬طلا‭ ‬مي‮ ‬ذاره،‭ ‬شب ها‭ ‬مي‮ ‬ره‭ ‬توي‭ ‬گاو‭ ‬صندوق‭ ‬مي‮ ‬خوابه‭ ‬كه‭ ‬دزد‭ ‬نبرش‮!‬

؛سكه
؛يه‭ ‬نفر‭ ‬سكه‭ ‬‮٥٢‬‭ ‬تومني‭ ‬قراضه‭ ‬پيدا‭ ‬مي‮ ‬كنه،‭ ‬‮٠٠١‬‭ ‬تومن‭ ‬مي‮ ‬ده‭ ‬صافش‭ ‬كنند‮!

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
وحید
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 22 اسفند 1384
پست: 738
iran.gif


امتیاز: 184
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 14 مهر 1386 - 17:31    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مردی که از زهر زبان زنش خیلی عذاب میکشید و در ضمن او را هم زیاد دوست میداشت ، روزی در موقع صحبت گفت : من نمی دانم خداوند که شما زنها را اینقدر خوشگل آفریده ، چرا اینقدر در مقابل شما را احمق خلق کرده
است !!!
زن جواب داد : خداوند ما را خوشگل آفریده که شما مردها ما را دوست بدارید ، و احمق خلق کرده برای این که ما شما را دوست بداریم . !!!

_________________
سلام غریبه اشنا

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
farimah
کاربر قديمي
کاربر قديمي


عضو شده در: 5 بهمن 1386
پست: 700
iran.gif


امتیاز: 771
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 26 بهمن 1386 - 07:33    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

آرزوي آهو


آهو خيلي خوشگل بود .

يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت:

آهو جون!دوست داري

شوهرت چه جور موجودي باشه؟

آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.

حاکم پرسيد : علت طلاق؟

آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

حاکم پرسيد: ديگه چي؟

آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

حاکم پرسيد: ديگه چي؟

آهو گفت:

از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟

الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟

الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.

حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.

نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد ...

عشق چشم هايتان را کور نکند.



_________________
صداي قلبت مي آيد آن را مي شنوم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه 1, 2, 3  بعدی
صفحه 1 از 3


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal
Powered by  MyPagerank.Net
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi | INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.43 ثانیه