Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی

AhwazServer
وب سایت سجاد - آدرس جدید : www.1.Sajjad.ir: انجمنهای تخصصی

انجمنهای تخصصی سایت سجاد :: مشاهده موضوع - مادر مي‌خواهي مسيح را، از نزديک ببيني؟
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست انجمنهای تخصصی سایت سجاد » متفرقه

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
مادر مي‌خواهي مسيح را، از نزديک ببيني؟
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
Sajjad
ناظر سايت
ناظر سايت


عضو شده در: 17 دی 1384
پست: 6095
محل سکونت: اهواز iran.gif


امتیاز: 3245
دادن امتیاز
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 15 بهمن 1386 - 06:25    عنوان:  مادر مي‌خواهي مسيح را، از نزديک ببيني؟ پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مادر مي‌خواهي مسيح را، از نزديک ببيني؟
خاطره «لويي» نوجواني از نوفل لوشاتو



يک روز که از مدرسه به خانه برمي‌گشتم، شلوغي بي‌سابقه‌اي در کوچه‌مان توجهم را جلب کرد. جلوي باغي که کمي آن طرف‌تر از خانه‌مان بود جمعيت زيادي ايستاده بودند. در ميان جمعيت، خبرنگاراني به چشم مي‌خوردند که دروبين‌هايشان را به گردن آويخته بودند و از پشت در چوبي و سبزرنگ باغ سرک مي‌کشيدند. حس کنجکاوي من تحريک شده بود. داخل باغ اتفاقي افتاده بود. خود را داخل جمعيت کردم، هر چه سرک کشيدم، چيزي نفهميدم. از خبرنگاري پرسيدم، «اينجا اتفاقي افتاده؟» خبرنگار گفت، «هنوز نه، ولي از حالا به بعد اتفاق‌هاي مهمي خواهد افتاد.» و پرسيد، «شما اهل اين دهکده هستيد؟»
از حرف‌هاي او چيزي سر در نياوردم، جواب دادم، «بله، خانه‌مان کمي آن‌طرف‌تر است.»
خبرنگار گفت، «به ‌زودي دهکده‌تان مشهورترين دهکده‌ دنيا خواهد شد!»
با تعجب پرسيدم، «متوجه نمي‌شوم. چه اتفاق مهمي قرار است در دهکده ما بيفتد که باعث شهرت آن مي‌شود؟»
جواب داد، «تا به حال اسم آيت‌الله خميني را شنيده‌اي؟»
اسم برايم آشنا بود، بارها و بارها از راديو، تلويزيون اسمش را شنيده بودم و عکس او را هم در روزنامه ديده بودم.
گفتم، «همان که رهبر مذهبي ايران است؟»
گفت، «آفرين پسر، حالا او به اين دهکده آمده و همسايه شماست.»
با حالتي هيجان زده پرسيدم، «حالا شما براي چه اينجا جمع شده‌ايد؟ مگر قرار است بيرون بيايد؟»
خبرنگار پاسخ داد، «نه بيرون نمي‌آيد ولي قرار است مصاحبه کند. منتظريم تا اجازه بدهد و به داخل باغ برويم.»
کنجاويم باعث شد هر طور شده او را ببينم، کسي که هر روز عکسش در روزنامه چاپ مي‌شد و تازه مي‌توانستم پيش همکلاس‌هايم پز بدهم.
پرسيدم، «اگر منتظر بمانم مرا راه مي‌دهند؟» گفت، «نمي‌دانم.» و با دست به آقايي که کنار در باغ ايستاده بود، اشاره کرد و گفت، «از او بايد پرسيد.» به طرف آن مرد رفتم و گفتم، «منزل ما چند خانه آن طرف‌تر است. من مي‌توانم آيت‌الله خميني را از نزديک ببينم؟»
مرد گفت: «از آيت‌الله خميني چه مي‌داني؟»
گفتم: «اين را مي‌دانم که آيت‌الله خميني رهبر مذهبي ايران است و هر روز عکسش را در روزنامه چاپ مي‌کنند.» کمي فکر کرد و پرسيد، «به غير از شما کس ديگري هم هست؟» به خبرنگارها اشاره کردم و گفتم، «مي‌بينيد که اينها هم هستند، قول مي‌‌دهم چند لحظه ايشان را ببينم و نظم جلسه را به هم نزنم.»
در باغ گشوده شد. آيت‌الله خميني پيرمردي بود با لباس روحاني و پارچه سياهي دورسر پيچيده بود.براي يک لحظه احساس کردم مسيح در مقابلم ايستاده است.
اصلاً نفهميدم چگونه يک ساعت گذشت و وقت تمام شد. همچنان در بهت و حيرت بودم که به خانه رفتم و به مادرم گفتم،«مادر مي‌خواهي او را از نزديک ببيني؟»
مي‌دانستم که اگر او را ببيند، احساس مرا پيدا مي‌کند.
از مادر پرسيدم. «به نظر شما آمدن او به اينجا اشکال دارد؟» و او گفت، «نه، ولي پدرت دنبال يک جاي آرام بود. حالا ديگر اينجا آرام نخواهد بود.»
پيش‌بيني مادر درست بود. وقتي پدر آمد بسيار عصبي بود. کتش را درآورد و خودش را روي مبل رها کرد و با ناراحتي گفت، «امسال سال بدبياري من است، هر جا مي‌روم بدشانسي دنبالم مي‌آيد. آن از ورشکستگي شرکت، اين هم از وضع اينجا!»
مادر خواست او را آرام کند و به او گفت، «خيلي طول نمي‌کشد. شايد تا چند روز ديگر وضع آرام شود.»
پدر با عصبانيت گفت، «خدا کند اين طور باشد.» مادر ادامه داد، «توي روزنامه خواندم، شايد چند روز ديگر به ايران برود.» و پدر با ناراحتي زمزمه کرد، «حالا چرا اينجا آمده؟ آن هم به اين دهکده کوچک.»



چند روز تا تعطيلات کريسمس مانده بود. حوصله درس خواندن نداشتم. دائم در فکر او بود، طوري بود که از نگاه کردن به او سير نمي‌شدم. اما پدر از شدت عصبانيت قصد داشت به پليس شکايت کند و مي‌گفت، «ما هم حق و حقوقي داريم. چقدر بايد عذاب بکشيم؟» ديگر نتوانستم سکوت کنم و گفتم، «الان مدتي است که او اينجاست، حتي يک بار به ديدنش نرفتي.» پدر با لبخندي تمسخرآميز گفت، «او هم مثل بقيه کشيش‌هاست. حتماً همه‌اش نصيحت مي‌کند.» گفتم، «پدر مگر شما نگفتيد زود قضاوت نکنم؟ من فکر مي‌کردم شما يک فرد منطقي هستيد. امروز يک سخنراني دارد. به خاطر من هم که شده بيا برويم. اگر خوشتان نيامد، برگرديد.» پدر گفت، «چه وقت بايد برويم؟» جواب دادم، «کمتر از نيم‌ساعت ديگر، او خيلي وقت‌شناس است.»
با پدر به محل سخنراني رفتيم. به غيراز خبرنگارها، عده‌ زيادي از مردم نيز آنجا بودند. برايم جالب بود. خيلي از آدم‌ها حتي يک کلمه از صحبت‌هاي او را نمي‌فهميدند.
او که آمد همه به احترامش ايستادند. نگاهم به پدرم افتاد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. ديگر خيالم راحت شد. روزهاي بعد با پدر براي شنيدن سخنرانيش مي‌‌رفتيم . ديگر عصباني نبود. شب تولد حضرت مسيح بود. همه دور درخت کاج جمع شده بوديم. زنگ در به صدا درآمد. يعني چه کسي است، اين وقت شب؟! پدر به سوي در رفت و من هم به دنبالش. مردي با چند شاخه گل و يک جعبه شيريني بيرون خانه ايستاده بود. با خوشرويي سلام کرد و گل را جلوي پدر گرفت و گفت، «اينها از طرف آيت‌الله خميني است. ايشان تولد حضرت مسيح(ع) را به شما تبريک گفتند و از اينکه ممکن است حضورشان در دهکده موجب زحمت شما شده باشد، عذرخواهي کردند.»
پدر شيريني و گل را گرفت و گفت، «از جانب ما از ايشان تشکر کنيد.» پدر بي‌آنکه چيزي بگويد به سمت اتاقش رفت و چند لحظه بعد صداي هق‌هق گريه‌اش شنيده شد. چيزي در درونش شکسته بود. براي اولين بار پدر بلند بلند گريه مي‌کرد. به سوي مادر شتافتم و با خوشحالي گفتم،«مادر امسال از طرف مسيح برايمان هديه فرستاده شد، گل و شيريني.»

منبع: ماهنامه ياران- شماره 7

_________________

آخرين پستهاي انجمن
<< قوانين و شرايط استفاده از انجمنها >>
<< لطفا سعي کنيد به انجمنهاي مشابه اينجا نريد >>
<< روش ديدن نامه هاي جديد >>
<< کد آخرين ارسالهاي انجمنهاي تخصصي سايت سجاد >>

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
تشکرها از این تاپیک
Sajjad از این تاپیک تشکر میکنم 
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal
Powered by  MyPagerank.Net
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi | INP-Nuke Copyright © 2005-2006 IranNuke Portal

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.12 ثانیه