داستانهای کوتاه فقط در این تاپیک
رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... 9, 10, 11
انجمنهای تخصصی سایت سجاد -> داستان

نویسنده: farimah پستتاریخ: یکشنبه 6 مرداد 1387 - 00:22    عنوان:  ايدز ناگهاني !!!

ايدز ناگهانی


(آرتور اشی) قهرمان افسانه ای تنیس (ویمبلدون)

بر اثر خون آلوده ای که در جریان عمل جراحی در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد

به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر بیماری افتاد.

او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت می کرد.

یکی از طرفدارانش نوشته بود : چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد؟!!

او در جواب نوشت : در دنیا ۵۰ ميلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند.

۵ ميلیون نفر یاد میگیرند چطور تنیس بازی کنند.

۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.

۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند.

۵ هزار نفر سر شناس می شوند.

۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند.

۴ نفر به نیمه نهایی می رسند.

۲ نفر به فینال راه می یابند...

آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم :

خدایا چرا من...!!!!

و امروز که از این بیماری رنج می برم نیز نمی گویم خدایا چرا من...!!!!


نویسنده: farimah پستتاریخ: یکشنبه 6 مرداد 1387 - 00:41    عنوان:  گل سرخ

گل سرخ


به خانه می رفت


با کیف و با کلاهی که بر هوا بود


چیزی دزدیدي؟ پدرش گفت...


دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید ...


وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد


در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود...


تنها مادر بزرگش دیده بود


شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش


و خندیده بود...

نویسنده: farimah پستتاریخ: شنبه 12 مرداد 1387 - 13:08    عنوان:  اشتباه فرشتگان!

اشتباه فرشتگان


درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :

جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است

و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي

خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

نویسنده: farimah پستتاریخ: شنبه 12 مرداد 1387 - 13:14    عنوان:  زن نظافتچي

من دانشجوى سال دوم بودم.

يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت.

فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.

سوال اين بود:

«نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم.

زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود.

امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم.

درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد

آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟

استاد گفت: حتماً و ادامه داد:

شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد.

همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند،

حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

نویسنده: farimah پستتاریخ: شنبه 12 مرداد 1387 - 13:22    عنوان:  مانعي در مسير

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد.

سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد.

برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند،

آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند.

بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند.

امّا هيچ يک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد.

بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد

و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد.

او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد.

هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد

متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است.

کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود

و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!


هر مانعى، فرصتى

نویسنده: farimah پستتاریخ: شنبه 12 مرداد 1387 - 13:27    عنوان:  هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد.

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود،

پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.

خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.

بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود

و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند،

با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت.

پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت

و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت.

پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد

امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند،

اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

نویسنده: farimah پستتاریخ: جمعه 25 مرداد 1387 - 00:31    عنوان:  شمع سوخته !

یکی بود یکی نبود

وقتی خورشید طلوع کرد

از پشت پنجره کلبه ای قدیمی،

شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند ،

و برای کار خودهیچ توقعی از او ندارد

زیرا که شادی او را شادی خود می داند.

خورشید به تمسخر گفت:آهای عاشق فداکار،

حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،

دوست داری که چه چیزی شوی؟

شمع به آسمان نگریست و گفت:

شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم .

خورشید با تعجب گفت:

شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...

دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم

وشب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،

نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم

که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی...

من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،

اشکم از برای پروانه است که فردا شب

در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد ،

و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید !

نویسنده: farimah پستتاریخ: جمعه 1 شهریور 1387 - 14:57    عنوان:  متوقف شو و راهت را عوض كن !

دهكده ي روپ شي ، در سي كيلومتري شرق داكا پايتخت بنگلادش قرار دارد .

عبدالمطلب يك كشاورز چهل و شش ساله است

كه روي زمين اجاره اي يك زميندار بزرگ كار مي كند .

او كشاورز خوبي است و از زمين كوچكي به مساحت يك دهم هكتار ،

نيم تن برنج به عمل مي آورد .

خانواده ي عبدالمطلب قبلا خيلي فقير بودند .

بسياري از ايام هفته از گرسنگي رنج و سوء تغذيه مي بردند .

او مي گويد اين پانصد كيلو گرم برنج را در سال به قيمت سه هزار تاكا ،

واحد پول بنگلادش ، مي فروخت كه به پول ايران مي شود

حدود چهل و پنج هزار تومان !

اما چون اجاره ي زمين و هزينه ي كود و سم بالاست ، نهايتا فقط هشت هزار تومان

براي عبدالمطلب باقي مي ماند و اين مبلغ نا چيز ،

همه دست رنج يك خانواده ي پر جمعيت ،

پس از شش ماه كار شاق و پر زحمت است .

اكنون مي توانيد به خوبي درك كنيد كه چرا با وجودي كه توليد برنج بنگلادش

كفاف سير كردن شكم همه ي مردم آن را مي كند ،

باز هم حدود سي ميليون از جمعيت اين كشور در گرسنگي به سر مي برند .

خيلي از كشاورزان هم رديف عبدالمطلب ، كشاورزي را رها كرده اند

و به حاشيه ي پايتخت پناه برده اند و در آنجا به مشاغل دلالي و پست تن داده اند .

اما عبدالمطلب و خانواده اش در زمين اجاره اي مانده اند

و تصميم گرفته اند تا به شكلي جديد با زندگي بر خورد كنند .

آنها اين بار به جاي برنج ، سبزيجات و ادويه كاشتند .

حتي توانستند تعدادي مرغ و جوجه اردك را هم در گوشه اي از زمين پرورش دهند

و از اين راه گوشت و پروتئين خانواده را جبران كنند .

شايد برنج بنگلادش ارزان باشد و فقط دلال ها خريدار ان باشند

و سود فروش آن بيشتر به جيب دلال ها برود ، اما در مقابل امكان فروش سبزي و ادويه

به صورت خشك شده و بسته بندي شده در گوشه و كنار پايتخت بنگلادش فراهم است .

خانواده ي عبد المطلب اين دفعه چند صد برابر قبل ،

پول به دست آورده و مي خواهند خودشان اين بار يك زمين كوچك بخرند !

هم اكنون ده ها هزار كشاورز در بنگلادش منتظرند تا كمك هاي جهاني آنها را از مرگ

و گرسنگي نجات دهد .

اما عبدالمطلب به وجودي كه خانواده اش در فقر و ناداري به سر مي برند ،

اما حد اقل سوء تغذيه ندارند و حد اقل مواد غذايي مورد نياز روزانه ي خود را خودشان

تامين مي كنند . برگ برنده ي خانواده ي عبدالمطلب فقط عمل كردن

به يكي از اصول كليدي موفقيت است :



اگر ديد ي راهي كه مي روي تو را به جايي نمي رساند ،

به جاي دست روي دست گذاشتن و به سر و صورت زدن ،


متوقف شو و راهت را عوض كن !

نویسنده: farimah پستتاریخ: دوشنبه 18 شهریور 1387 - 16:21    عنوان:  تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی!



دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند

و از دیری به دیر دیگر سفرمی کردند.

سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود

و تردید داشت از آن بگذرد.

وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد.

یکی از راهبان بلادرنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودندتا به مقصد رسیدند.

در این هنگام راهب دوم که ساعتها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:

"دوست عزیز"ما راهبان نباید به جنس لطیف نزدیک شویم ،

تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید ومقررات مکتب ماست.

در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه گذراندی.

راهب اولی با خونسردی وحالتی بی تفاوت پاسخ داد:

من دخترک را همان جا رها کردم

ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی!


نویسنده: farimah پستتاریخ: دوشنبه 18 شهریور 1387 - 16:40    عنوان:  راهب

راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد.

در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت.

راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند،

تصميم گرفت با او صحبت کند.

زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری.

روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟

چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"

زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد

و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست.

همچنين از خدای قادر متعال خواست

که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد.

امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد.

بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت.

امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد،

از درگاه خدا آمرزش می خواست.

راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود،

فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."

و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد.

هر مردی که وارد خانه او می شد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت.

مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت:

"اين کوه سنگ را می بينی ؟

هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي،

آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!"

زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است.

به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد:

"پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"

خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت.

فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابانعبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.

روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند.

در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد:

"خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام،

به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"

يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است.

تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران.

هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی،

اين زن روز و شب دعا می کرد روح او،

پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم.

امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم."



انجمنهای تخصصی سایت سجاد -> داستان

تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند

رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... 9, 10, 11
صفحه 11 از 11